تبلیغات
حرف دل

باز باید بازیگر شوم آرامش را بازی کنم.....





دانلود آهنگ

فال حافظ

ابزار فال حافظ






فال انبیاء


















برای نمایش تصاویر گالری كلیك كنید


دریافت كد گالری عكس در وب



داستان روزانه









Admin Logo
themebox Logo
نویسنده :سمیه عزیزی
تاریخ:چهارشنبه 5 مهر 1396-09:20 ب.ظ

زندگی کن

روزتان را شروع کنید
حتی اگر شروعش بکشد به ظهر


حتی اگر پاهایتان سنگین بود قدم بردارید
حتی اگر قدم هایتان لرزان بود


هر قدم را با ضرب به زمین بکوبید
حتی اگر مسیر یک مسیر آشنای لعنتی بود
از آن بگذرید
آدم های نصف نیمه بلاتکلیف را
زیر پا بگذارید


حتی اگر پایتان به سنگِ خاطره ای گیر کرد و افتادید
حتی اگر خاکی شدید
دوباره بلند شوید
گرد و خاک گذشته را
از روی لباستان بتکانید
و ادامه بدهید


بروید در یک کافه 
روبروی یک پنجره تازه
روبروی یک رفیق کهنه تازه
روبروی یک آدم تازه
بنشینید


حتی اگر جای زخم هایتان میسوخت
دندان روی جگر بگذارید
لبخند بزنید
حرف های تازه بشنوید
حرف های تازه بزنید
و ادامه بدهید
واقعیت زندگی همین است
همین



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :سمیه عزیزی
تاریخ:شنبه 28 مرداد 1396-11:56 ب.ظ

مادرم نماز می خواند و من آواز !


مادرم نماز می خواند و من آواز !


عقایدمان چقدر فرق دارد !


او خدای خودش را دارد منم خدای خودم را !


خدای او بر روی قانون و قاعده است و از قدیم همین بوده !


خدای من بر اساس نیازم و تجربیاتم است

 و


هر روز کامل تر از دیروز است!!




او خدا را در کنج خانه و معجزه می بیند!!


من خدا را در آسمان ها و درون خودم!


در شادی از ته دل !


در ثانیه به ثانیه زندگیم!!


او جلوی خدایش سجده میکند !


ولی من در آغوش خدایم آرام میگیرم !


نمی دانم خدای من واقعی تر است یا او !


دین من بهتر است یا او..




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : حرف دل 
نویسنده :سمیه عزیزی
تاریخ:چهارشنبه 25 مرداد 1396-11:34 ق.ظ

خدایا

الهی

دردهایی هست که نمی توان گفت
و
گفتنی هایی هست که هیچ قلبی محرم آن نیست.




الهی

اشک هایی هست که با هیچ دوستی نمی توان گفت
و
زخم هایی هست که هیچ مرحمی آن را التیام نمی بخشد


و
تنهایی هایی هست که که هیچ جمعی آن را پر نمی کند.



الهی

پرسشهایی هست که جز تو کسی قادر به پاسخ دادنش نیست

درهایی هست که جز تو کسی آن را نمی گشاید

قصد هایی هست که جز به توفیق تو میسر نمی شود.



الهی

تلاش هایی هست که جز به مدد تو ثمر نمی بخشد

تغییراتی هست که جز به تقدیر تو ممکن نیست

و

دعاهایی هست که جز به آمین تو اجابت نمی شود.




الهی

قدم های گمشده ای دارم که تنها هدایتگرش تویی

و

به آزمون هایی دچارم که اگر دستم نگیری و مرا به آنها محک بزنی

شرمنده خواهم شد.


الهی

بااین همه باکی نیست

زیرا همچو تویی دارم

تویی که همانندی نداری

رحمتت را هیچ مرزی نیست

ای تو خالق دعا و مالک "آمین"...




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :سمیه عزیزی
تاریخ:سه شنبه 24 مرداد 1396-09:47 ق.ظ

یاد بگیریم اهل تعمیر باشیم نه تعویض!

از میان تمام مرد های دنیا، با تمام مشاغل عجیب و غریبشان من عاشق مرد های تعمیرکارم، مرد هایی با دست های زمخت به دنبال پیچ های نازک و باریک، مردهایی که دنبال دوباره ساختن اند، نه از نو خریدن ، نه دور انداختن ، مرد های با صبر و حوصله ایی که ساعت ها وقت پای پیدا کردن قطعی سیم می گذارند حتی اگر پول ده تا از نو خریدنش را داشته باشند.

اصلا یکی از شرط هایم جدا از هزار و یک اما و اگر های امروزی تعمیر بلد بودن است . 

مردی که تعمیر کردن بلد باشد تا پیچ رابطه شل شد زیر کاسه کوزه ی همه چیز نمی زند، قاطی عصبانیت اش چشم هایش را ریز می کند و با دست های زمخت اش دنبال پیچ های نازک و باریک می گردد، تا سیمی قطع شد تا جایی نشت کرد ، دورم نمی اندازد نمی رود یک نو اش را بخرد، مردی که تعمیر کردن بلد باشد بیشتر از تمام مردهای دنیا ماندن پای انتخابش را بلد است.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : جملات زیبا 
نویسنده :سمیه عزیزی
تاریخ:دوشنبه 23 مرداد 1396-12:02 ق.ظ

لبخند


 در این شهر هنوز کسانی هستند که وقتی از روبرو می آیند چهره شان در هم نیست و چین بر پیشانی ندارند و چشمانشان را هم پشت سیاهی شیشه عینک مخفی نکرده اند ...

چشم در چشم که می شوند لبخندی تحویلت می دهند ... و چه خوب می شود وقتی آرامش را در صورتشان می بینی هرچند ممکن است در دلشان آشوبی باشد ولی شادی ظاهرشان را از دیگران نیز دریغ نمی کنند ...

مصیبت بالا تا پائین این شهر را فرا گرفته و انگار ارواحی سرگردان  صبح به صبح از خانه ها بیرون می آیند و شب نشده دوباره می خزند داخل لانه هایشان و چه خوش می شود وقتی بین این ارواح سرگردان کسی را ببینی که هنوز لبخند می زند ...

چه خوب می شد اگر همدیگر را می دیدیم و لبخندی می زدیم . چه انرژی سرشاری هست در این لبخند ... زنی را می دیدی و بدون هیچ نیتی به او می گفتی : شما امروز زیباتر شده اید و او هم لبخندی می زد و یا مردی را می دیدی و می گفتی : امروز از همیشه برازنده ترید و ...

ای کاش در شهر من هیچکس گوشه خالی صندلی اتوبوس را انتخاب نمی کرد،

 ای کاش در پیاده رو آدمها به همدیگر لبخند می زدند و ای کاش زندگی را همیشه در روی خوشش می دیدیم!







داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : حرف دل 
نویسنده :سمیه عزیزی
تاریخ:یکشنبه 22 مرداد 1396-12:21 ب.ظ

حس و حال کودکی کجایی؟


بچه که بودیم
وقتی چشم میذاشتیم
حتی اگه تا صد هم می شمردیم
دوستهامون رو پیدا می کردیم .


پشت دیواری ..
توی کمد ، زیر میزی ، یا پشت درختها ...
همین جا بود ، همین نزدیکیها
گاهی حتی صدای نفسهاشونو می شنیدیم .
اصلا قایم می شدند که پیدا بشن ...


که پیدا بشن و ما از خوشحالی جیغ بکشیم .
امروز چی ؟
همه چیز یه جور دیگه ست .
حتی بازیها !!
یک لحظه چشم میذاریم
یک عمر خیره می مونیم به جاهای خالی ...
یهو گم می شه
یه آدم !!!
گاهی حتی یک احساس
و بعضی وقتها یک معرفت ..!!




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : جملات زیبا 
نویسنده :سمیه عزیزی
تاریخ:شنبه 21 مرداد 1396-10:40 ب.ظ

کاش همه برای هم همدم بودن


چه خوبه که 
کلید باشیم
نه قفل
نوازش باشیم نه سیلی
با هم بخندیم نه به هم
راه باشیم نه سد
درک کنیم نه ترک 
نمک لحظه ها باشیم 
نه نمک زخمها
دست هم وبگیریم 
نه پشت پا بزنیم.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : حرف دل 
نویسنده :سمیه عزیزی
تاریخ:شنبه 21 مرداد 1396-10:29 ب.ظ

امان از دست تو زندگی

ﮐﺎﺵ می ﺸﺪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﺩﺍﺷﺖ ...
ﻻﺍﻗﻞ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﺭﺍ ﯾﮑﺒﺎﺭ ﺩﺍﺷﺖ ...
ﺳﺎﻋﺘﻢ ﺑﺮﻋﮑﺲ می ﭽﺮﺧﯿﺪ ﻭ ﻣﻦ ...
ﺑﺮﺗﻨﻢ می ﺸد گشاد ﺍﯾﻦ پیرﻫﻦ ...
ﺁﻥ ﺩﺑﺴﺘﺎﻥ ، ﮐﻮﺩﮐﯽ ، ﺳﺮﻣﺸﻖ ﺁﺏ ...

ﭘﺎﯼ ﻣﺎﺩﺭ ﻫﻢ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺟﺎﯼ ﺧﻮﺍﺏ ...
ﺧﻮﺩ ﺑﺮﻭﻥ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﺍﺯ ﺩﻟﻮﺍﭘﺴﯽ ...
ﺩﻝ ﻧﻤﯿﺪﺍﺩﻡ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﻫﺮ ﮐﺴﯽ ...
ﻋﻤﺮ ﻫﺴﺘﯽ ، ﺧﻮﺏ ﻭ ﺑﺪ ...
ﺑﺴﯿﺎﺭ ﻧﯿﺴﺖ ...
ﺣﯿﻒ ﻫﺮﮔﺰﻗﺎﺑﻞ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﻧﯿﺴﺖ...




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : حرف دل 
نویسنده :سمیه عزیزی
تاریخ:جمعه 20 مرداد 1396-04:53 ب.ظ

ای زندگی

کلاس دوم دبستان شیفت بعدازظهر بودم، باران تندی می‌بارید.




 آن روز صبح یک چتر هفت رنگ دسته صورتی خریده بودم، وقتی به مدرسه رفتم دلم می‌خواست با همان چتر زیبایم زیر باران بازی کنم اما زنگ خورد.
هر عقل سالمی تشخیص می‌داد که کلاس درس واجب‌تر از بازی زیر باران است.




یادم نیست آن روز آموزگارم چه درسی به من آموخت، اما دلم هنوز زیر همان باران توی حیاط مدرسه مانده است. بعد از آن روز شاید هزار بار دیگر باران باریده باشد و من صد بار دیگر چتر نو خریده باشم، اما آن حال خوب هشت سالگی هرگز تکرار نخواهد شد…



این اولین بدهکاری من به دلم بود که در خاطرم مانده.
بعد از آن هر روز به اندازه‌ی تک تک ساعت‌های عمرم به دلم بدهکار ماندم، به بهانه‌ی عقل و منطق از هزار و یک لذت چشم پوشیدم، از ترس آنکه مبادا آنچه دلم میخواهد پشیمانی به بار آورد خیلی وقت‌ها سکوت اختیار کردم، اما حالا بعضی شب‌ها فکر می‌کنم اگر قرار بر این شود که من آمدن صبح فردا را نبینم؛ چقدر پشیمانم از انجام ندادن کارهایی که به بهانه‌ی منطق حماقت نامیدمشان…
حالا می دانم هر حال خوبی سن مخصوص به خودش را دارد…



آدم ها همه می پندارند که زنده اند! برای آنها تنها نشانه ی حیات، بخار گرم نفس هایشان است.... کسی از کسی نمی پرسد: آهای فلانی، از خانه ی دلت چه خبر؟ گرم است؟ چراقش نوری دارد هنوز؟






داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : حرف دل 
نویسنده :سمیه عزیزی
تاریخ:جمعه 20 مرداد 1396-04:04 ب.ظ

ظاهر و باطن


استادی از شاگردان خود پرسید :

به نظر شما چه چیز انسان را زیبا می کند؟ هریک جوابی دادند ....

یکی گفت چشمانی درشت ، یکی گفت قد بلند ... دیگری گفت پوست سفید و شفاف ...

استاد دو لیوان آورد یکی بسیار لوکس و زیبا و دیگری لیوانی سفالین...

سپس در هر یک چیزی ریخت ...

و به شاگردانش گفت من در این لیوان زیبا زهر ریختم و در لیوان سفالی آبی گوارا حال شما کدامیک را انتخاب می کنید...؟


شاگردان گفتند معلوم است لیوان سفالی !!

استاد گفت می بینید...زمانی که حقیقت داخل لیوان را شناختید ظاهر برایتان بی اهمیت شد......!؟



حیف که درون آدمها دیر رو می شود!






آنچه که آدمی را زیبا می‌کند درونش و اخلاقش است. باید سیرتمان را زیبا کنیم نه صورتمان را...




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : آموزنده 
نویسنده :سمیه عزیزی
تاریخ:پنجشنبه 19 مرداد 1396-11:33 ب.ظ

قضاوت های عجولانه نكنید!



می دانم اگر قضاوت نادرستی در مورد کسی بکنم دنیا تلاشش را می کند تا مرا در شرایط او قرار دهد تا به من ثابت کند در تاریکی، همه ما شبیه یکدیگریم.





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : آموزنده 
نویسنده :سمیه عزیزی
تاریخ:پنجشنبه 19 مرداد 1396-07:24 ق.ظ

روزی که اندوه آمد......


روزی "اندوه" به روستای ما آمد ، "گفتیم رهگذر است ! " ماند! گفتیم مسافر است و خستگی در می کند و می رود ، باز هم ماند و نشست و شروع کرد به بلعیدن ذخیره امیدمان" گفتیم : مهمان بدقدمیست ! دو سه روز دیگر می رود ...و باز هم ماند و ماند و ماند و تبدیل شد به یکی از اعضای ده مان . حال اندوه کدخدا شده و تمام کوچه ها بوی "آه" می دهد. تمام امیدها را بلعید و بجایش "حسرت" در دلها انبار کرد .
پیرترها هنوز به یاد دارند : " روزی که اندوه آمد ، "جهل" نگهبان دروازه روستا بود ..




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : حرف دل 
نویسنده :سمیه عزیزی
تاریخ:جمعه 13 مرداد 1396-11:56 ق.ظ

مشکلاتت را به خدا بسپار آن گاه که او بخواهد گرهش باز می شود

روزگاری ساعت سازی بود که ساعت نیز تعمیر می کرد.

روزی مردی با ساعت خرابی وارد مغازه شد.گفت:«ساعتم خراب شده فکر می کنید که می توانید درستش کنید؟» ساعت ساز جواب داد:«خوب؛ البته سعی خودم را می کنم.»مرد گفت:«متشکرم اما این ساعت برای من خیلی ارزشمند است.»و ساعتش را برداشت و رفت.

بعد از او مرد دیگری وارد مغازه شد و گفت:«ساعتم کار نمی کند اما اگر این چیز کوچک را اینجا بگذاری و آن یکی را هم اینجا، مطمینم مثل روز اولش کار می کند.»ساعت ساز چیزی نگفت. ساعت را گرفت و همان کاری را کرد که مرد گفته بود.

ظهر نشده بود که مرد دیگری وارد مغازه شد.ساعتش را گذاشت و گفت:« یک ساعت دیگر بر می گردم تا ببرمش.» این را گفت و مغازه را ترک کرد.

قبل از اینکه مغازه تعطیل شود؛ چهارمین مرد وارد مغازه شد.گفت:«قربان ساعتم کار نمی کند.من هم چیزی راجع به تعمیر ساعت نمی دانم لطفا هروقت آماده شد خبرم کنید

به نظر شما از میان چهار مرد که به مغازه آمدند؛ کدام یک ساعتشان تعمیر شد؟؟

ما اغلب مشکلاتمان را نزد خدا می بریم و در باز گشت آنها را باخود بر می گردانیم. گاهی برای خدا تعیین می کنیم که چگونه گره از کار ما بگشاید. برای خدا زمان تعیین می کنیم که تا چه زمانی باید دعای ما را برآورده سازد. درست مثل مردانی که به ساعت سازی آمدند.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : آموزنده 
نویسنده :سمیه عزیزی
تاریخ:چهارشنبه 11 مرداد 1396-12:52 ب.ظ

و من خدایی دارم....

خدای من نه دور کعبه است
نه در کلیسا
نه در معبد


خدای من همین جاست
کنار تمام دلواپسی هایم
بغض هایم
خنده هایم
خدای من نمی ترساند مرا از آتش


اما
می ترساند مرا از
شکستن دلی
اشک آوردن به چشمی
ناحق کردن حقی


خدای من می بیند مرا
هر جا که باشم
میفهمد مرا با هر زبانی که سخن میگویم
خدای من حواسش در همه حال به من هست
خدای من مرا از هیچ نمی ترساند
جز بی فکر سخن گفتن
و رنجاندن دلی
خدای من
خدای تمام مهربانی هاست


ترجیح میدهم با کفش هایم در خیابان راه بروم و به خدا فکر کنم تا این که در مسجد بنشینم و به کفش هایم فکر کنم.



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : عشق خدا 
نویسنده :سمیه عزیزی
تاریخ:سه شنبه 10 مرداد 1396-01:35 ب.ظ

باید با این زخمها چیکار کرد ؟؟


"زخم‌هاتو دۅست داشته باش..."


ازش پرسیدم: این زخما کی خوب می‌شن ؟ 
گفت : نخواه که خوب بشن ، 
بخواه که همراهت بشن ... 



گفتم : یعنی تا ابد باید 
به تن بکشم این زخمارو ؟ 
گفت : این زخما یه مرزن ... 
مرز بین چیزی که بودی 
و چیزی که شدی ... 


این مرزو باید همیشہ حفظ کنی 
توو از این به بعد زندگیت ، 
توو انتخاب‌هایی که خواهی داشت ، 
توو رابطہ‌ات با آدم‌ها ... 
به مرور می‌بینی این زخم‌ها برات 
قابل درک میشن 
انقدر که دیگه دردت نمیاد ؛ 


اینجاست که دیگه می‌شن برات 
یه جای زخم ، نه خود زخم ... 
می‌شن یادگاری ... 
می‌شن تجربه 
توو پیچ و خمای زندگیت وقتی 
بهشون نگاه می‌کنی 
درسات رو یادت میارن و کمکت می‌کنن 
که قدم بعدیت رو محکم‌تر 
و سنجیده‌تر برداری ... 
این زخمارو دوست داشته باش ، 
اونا تو رو بزرگتر کردن .




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : حرف دل 
نویسنده :سمیه عزیزی
تاریخ:دوشنبه 9 مرداد 1396-11:34 ب.ظ

حسرت واقعی را آن روزی میخوری که میبینى به اندازه سن و سالت زندگى نکرده ای

به گذشه برنمی گردم. اگر گذشته دلیلی برای ماندن داشت هرگز نمی گذشت...
هرچه هست در همین امروزت نهفته است. بی کلک و بی نقشه.


 عهد کرده ام که دیگر سراغی از "او " نگیرم، که این مدت هر بار از او و دنیایش سراغی گرفتم جز پشیمانی حرف تازه ای برایم نداشته است. باید به این عهد پایبند بمانم.


وقتی هزاران بار یک قصه را تکرار میکنی و به یک نتیجه میرسی، دیگر آن قصه خواندن ندارد.


باید قصه را بست و به گوشه گذاشت، برای نخواندن و دیگر ندیدنش.


اما دلم می سوزد برای کلماتی که همیشه بازیچه اند برای آدم ها..

کلماتی که خوش آهنگند و مقدس، اما در بازی کلام و افکار چنان بد آهنگ به گوش می رسند که دیگر نمی توانی بشنوی و تکراش کنی.


پرونده او را کنار بغض امشبم میبندم ، و می گذارمش لابه لای همین سطرهای دلتنگی ام تا به یادگار بماند.. 

دیگر هم سراغی از این یادگاری نخواهم گرفت.

عهد امروزم تنها برای حفظ حرمت کلمات است.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : حرف دل 
نویسنده :سمیه عزیزی
تاریخ:دوشنبه 9 مرداد 1396-10:21 ب.ظ

در آغوش خــــدا گریستم تــا نوازشم کند

گاهی دلت بهانه هایی می گیرد که خودت انگشت به دهان می مانی...!!

گاهی دلتنگی هایی داری که فقط باید

فریادشان بزنی اما سکوت می کنی ...

گاهی..!!

پشیمانی از کرده و ناکرده ات...

گاهی دلت

نمی خواهد دیروز را به یاد بیاوری انگیزه ای برای

فردا نداری و حال هم که...

گاهی فقط دلت

میخواهد زانو هایت را تنگ در آغوش بگیری وگوشه ای

گوشه ترین گوشه ای...! که می شناسی بنشینی و فقط نگاه کنی...

گاهی چقدر دلت برای یک خیال راحت

تنگ می شود...





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : حرف دل 
نویسنده :سمیه عزیزی
تاریخ:یکشنبه 8 مرداد 1396-09:14 ب.ظ

ز بی تابی بسی شب گرد کویت تا سحر گشتم... سحرگه چون دعای بی اثر، نومید برگشتم

خدا ما رو برای هم نمی ‏خواست
فقط می ‏خواست همو فهمیده باشیم
بدونیم نیمه ما ، مال ما نیست
فقط خواست نیمه ‏مون و دیده باشیم

تموم لحظه‏ های این تب تلخ
خدا از حسرت ما با خبر بود
خودش ما رو برای هم نمی ‏خواست
خودت دیدی دعامون بی ‏اثر بود



چه سخته مال هم باشیم و بی هم
می ‏بینم می ری و می ‏بینی می رم
تو وقتی هستی اما دوری از من
نه می شه زنده باشم ، نه بمیرم

نمی گم دل خور از تقدیرم اما
تو می دونی چقدر دلگیره این عشق




فقط چون دیر باید می ‏رسیدیم
داره رو دست ما می ‏میره این عشق

تموم لحظه‏ های این تب تلخ
خدا از حسرت ما با خبر بود
خودش ما رو برای هم نمی ‏خواست
خودت دیدی دعامون بی ‏اثر بود

خدا ما رو برای هم نمی ‏خواست
فقط می ‏خواست همو فهمیده باشیم
بدونیم نیمه ما ، مال ما نیست
فقط خواست نیمه ‏مون و دیده باشیم




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : عشق خدا 
نویسنده :سمیه عزیزی
تاریخ:یکشنبه 8 مرداد 1396-04:33 ب.ظ

تاوان...

گاهی برای پی بردن به یک اشتباه باید تاوان سختی در زندگی پرداخت...
مثل از دست دادن لحظه هایی از عمر که حسرتش تا ابد بر دلت باقی می ماند ...
مثل باختن زندگی و مالی که برای بدست آوردنش رنج ها کشیده بودی ...
مثل تنها شدن ،
زخم زبان خوردن ها و یا
حتی تحقیر شدن ...
آخر سر هم باید بروی مهر تجربه را پای این اشتباهات بزنی !
اشتباهاتی که تو را تغییر می دهد و دیگر آن من سابق نمی شوی...





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : حرف دل 
نویسنده :سمیه عزیزی
تاریخ:یکشنبه 8 مرداد 1396-10:26 ق.ظ

هیچکـــس نمی داند چقدر جایِ شادمانیهای بی سببــــ در دل نسلِ ما خالیستــــ



قرار من با خـــدا این شد که...

من چشمامو ببندم...دستمو بذارم توی دستــــ خدا و باهاش برم جلو...

خدایــــا...قول بده توی مسیـــر دستمو ول نکنی...

قول بده مواظبــــ سنگای جلوی پام باشی...

قول بده مواظبــــ آخرش باشی...

من...تا جایی چشمامو باز نگه داشتم که می دونستم چی خوبه و چی بــــد...

ولی از این به بعدش با تــــو...

من اسمشو میذارم دوستـــی و تکیـــه به تـــو...

و تــــو اسمش رو بذار توکل...

می دونم از توکل به هرکس پشیمـــون میشـــم 

ولی از توکل کردن به تــــو هیچ وقتـــــ پشیمـــون نمی شـــم...

مواظبمــــون باش و هوامون رو داشتــــه باش...!!!




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : عشق خدا 



  • تعداد صفحات :11
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...